محمد خوانسارى

220

فرهنگ اصطلاحات منطقى به انضمام واژه نامه فرانسه و انگليسى ( فارسى )

لازم ماهيتى لازم وجود بود . و لازم وجود بود كه لازم ماهيت نبود » ( اساس ، ص 23 ) . 2 - چيزى كه ضرورة از چيز ديگر ناشى مىشود و همواره وجودش با وجود آن همراه است ( - / ملزوم ) . « قياس چنان كه گفته آمد مؤلف از مقدمات بود . و مقدمه هر قضيه‌اى باشد كه جزوى از قياسى بود . و نتيجه هر قضيه باشد كه لازم قياسى بود » ( اساس ، ص 190 ) « و مقدم را در موجبهء لزومى ملزوم خوانند و تالى را لازم » ( درّة ، ص 90 ) . « چون عكس لازم اصل است ، نتيجه‌اى كه بعد از انعكاس مقدمات لازم آيد ، عين نتيجه نبود ، بل لازمش بود » ( اساس ، ص 236 ) . لازم آمدن ضرورة ناشى شدن . لزوما نتيجه شدن . ضرورت يافتن . « و قياس به جمله سخنى بود اندر وى سخنى گفته ، كه چون پذيرفته آيد سخنانى كه اندر وى گفته آمده بود ، از آنجا گفتارى ديگر لازم آيد هرآينه » ( دانشنامه ، ص 60 ) . « اگر كسى گويد هرجسمى مصوّر است و هرمصوّرى محدث است . اين سخن قياس بود . زيرا كه هرگاه كه اين هردو قضيه پذيرفته آيد و تسليم كرده شود ، از اينجا سخنى ديگر لازم آيد كه هر جسمى محدث است » ( دانشنامه ، ص 60 ) . لوازم جمع لازم ( - لازم ) . خواص مقرون به شىء و جدا ناشدنى از آن . « پس چون جنس را اول وضع كنند ، دلالت بر اصل ذات مرسوم كند ، و تعريف تمام شود به ايراد لوازم و خواص » ( درّة ، ص 47 ) . « فصول و خواص و لوازم دلالت به مطابقه نمىكند الا بر شىء مّا كه مستلزم آنها است » ( درّة ، ص 47 ) . « و از لوازم كميت آن بود كه قابل تجزيه بود لذاته چندانكه خواهند . و از لوازم كميت آن بود كه تضاد بر او درنيايد » ( اساس ، ص 140 ) . لزوم 1 - ضرورت ، وجوب ، لازم آمدن ( - / اتفاق ) . « و نسبت تالى با مقدم خالى نبود از آنكه به لزوم بود يا به اتفاق . لزوم آن بود كه مصاحبت را سببى مقتضى باشد كه با وجود آن سبب ، مصاحبت لازم باشد » ( اساس ، ص 75 ) . « جهت لفظى باشد دال بر كيفيت نسبت در قضيه از لزوم كذب - اعنى امتناع - يا از سلب ضرورت بحسب ذات از طرف مخالف قضيه » ( درّة ، ص 83 ) . 2 - همراهى ، ملازمت ، مصاحبت ،